تبليغاتX
می نویسم پس هستم
امید نقیبی نسب

نمایشگاه کتاب امسال هم تمام شد و چیزی که برای من باقی ماند آشنایی با انتشارات افکار بود. نشری که به ادبیات متفاوت میدان می دهد. آشنایی با علی کرمی و بهاالدین مرشدی... جوانانی که چیز دیگری را در ادبیات دنبال می کنند. به هر حال نوشته هایشان برای من جذاب است شاید به خاطر  نوشته های خودم و شباهتاشان به آنها. بهرحال جای امیدواری است وقتی می بینی کسان دیگری هم هستند که مثل تو به جهان اطرافشان نگاه می کنند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:26  توسط امید.ن.ن  | 


A New Day

It was a new day but was the same man. Gary was miserable and tired. Tired of his life. He didn't have a job, his wife was dead for more than a month and he didn't have any kids. His life was a complete disaster and as a matter of fact, he was not living, he was just surviving. He was walking down the lonely road early in the morning and saw the birds, the trees, the pond and all the things that he used to see every day. But there was something different now. A month ago these things used to cheer him up. But now they don't have any effect on him. He was going along the road and he could not see a single soul on the road. After all it was 4 o'clock in morning. He was remembering his old days, happy days. Liz, his wife was with him and she was about to have a child. Life was more beautiful than ever and he was happier than ever. After all, he would be a father soon. His wife had gone with a friend of hers for quite a while and he was waiting for her when the phone rang and he got the news that his wife had died in a car accident on the highway. He wished he had not let her go. He wished he could have stopped her by any way possible. But wishing was of no use now. His wife was dead and he couldn't do anything about it now. A week later he went to his job and got the news that the company in which he worked in was bankrupt. It was not so long ago when he had a beautiful wife, a nice job and a secure future. But now he had nothing. Now he was lonely and he would have preferred to die than to live such a life. After all there was nothing worth living for him. But he continued to live thinking that tomorrow would be a new day

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:16  توسط امید.ن.ن  | 


از روز سیزدهم اردیبهشت، همزمان با شروع به کار نمایشگاه کتاب، نمایشگاه کوچکی از کتاب‌های نشر چشمه در محل کتابفروشی نشر چشمه واقع در خیابان کریمخان برگزار می‌شود. چند و چونش را احتمالاً وبسایت خود نشر اعلام می‌کند، از آنجایی که به نظرم نمایشگاه کتاب بدون نشر بزرگی مثل چشمه یعنی ادبیات داستانی فارسی تا حدود زیادی از بودن در نمایشگاه محروم شده است بد نیست سری به این نمایشگاه کوچک و جمع و جور بزنید. فکر می‌کنم کتاب‌های تازه نشر هم در همین نمایشگاه کوچک عرضه شود، رمان مهدی یزدانی خرم، مجموعه داستان «بودای رستوران گردباد» کار تازه حامد حبیبی، رمان «قدرت و جلال» نوشتۀ گراهام گرین، «بالاخره یک روزی حرف می‌زنم« نوشتۀ دیوید سداریس و «سومین پلیس» نوشتۀ فلن اوبراین هر دو با ترجمه پیمان خاکسار ؛ همچنین پنج مجموعه شعر تازه در مجموعه «جهان تازه شعر» و... از کتاب‌هایی است که احتمالاً در این نمایشگاه کوچک چشمه عرضه می‌شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:13  توسط امید.ن.ن  | 

باید به هر ترتیبی است پا بگیرد. واژه ها پا بدهند بی شک روایت پا می گیرد. آنوقت است که ذهن خلاص می شود، از شر مصیبت یبوست مغزی.

قاسم: تنهایی بس نیست. فردای روزگار که چین و چروک افتاد روی گونه هایت و پیری و تنهایی آمد سراغت چه؟ تا کی تنهایی و بی کسی. هزار جور حرف و حدیث درآمده. خامی نکن دختر.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:3  توسط امید.ن.ن  |